|
رهایی از درد و رنج زاده میشود و در آتش امتحان رفتن دری است که بسوی زندگی باز میشود......
|
کنـار خـواب بنـشین
تا رؤیــا
نزدیک بیداری باش
تا خـواب
پس کنار خواب باش
تا بیداری
نزدیک........
کنـار..........
از خواب برخاستم
انگار مرده بودم.
امشب خواهم مرد
و فردا
از خواب
بر خواهم خاست!!؟
بیا
شاید
درپستوی نهانخانۀ دل
چیزی
ازعشــق
پیدا شود.
روی شاخۀ محبت مرغ عشق تو نشسته
امّا از بخت بد من هر دو تا بالم شکسته
طاقت گریه ندارم، رو تنــم سنـگینی کـرده
کوله بارپُرزهیچی، شونه های سرد وخسته
دلمـو زدم به دریــا که نبینی گــریه هــامو
اون ته دریا چی دیدم؟ کشتی به گِل نشسته
بگو تا همه بدونن، سهم من از تو چی بوده؟
غُــروبای غــم گرفتـه، شبـای به مِـه نشسته
کاشکی من ستاره باشم توی آسمون چشمات
چشمایی که خیلی وقته رو به انتظار نشسته
................................................
................................................
سفر گـریختنی در مه است سوی امید؟
و یا گـریختنی از خــویـش ناامـــیدانه؟
زخود چگونه گریزم؟ که بار خویشتنم
امانتی است هم از سـرنوشت بر شانه.
از ترمه و تغزل - حسین منزوی
همین که یوسفِ دل درمیان چاه افتاد
زهرطرف خبر آمد که در تباه افتاد
زبَس که خبر کوبنده بود ومُهلک بود
که این من بیچاره هم به اشتباه افتاد
دگـر بیـا بشـنو که خـلق ِ ظـاهــربین
چگونه با خبری کِـذب در گناه افتاد
خبر که گـُرگِ هوس دریـده یارو را
نشانه اش دل ِ خونین بیارگواه افتاد
اگرنباشم به نام چـو یوسف دراُفتادن
ولی او برادری بود که درگناه افتاد
درون چاه جفا نوای چیست که چنین
مثال آفتابی بر این شب ِ سیاه افتاد؟
-غریوبانگ ِحق،جَرَس ِکاروانی بود
که از ره ِجـانان سوی ما براه افتاد
ز نوربخشی ِ اوست اگر رهیده شدم
چراکه شام ِمرا یک نظر زماه افتاد.
نمی دونم؟؟!!
خداییش هنوزم نمی دونم کار درستی کردم، یا نه؟؟!
و نمی دونم گفتن این حرفا و تعریف کردن این ماجرا، اونم اینجا درسته یا نه؟!
حقیقتش این قضیه رو وجودم سنگینی می کنه و تا نگم راحت نمی شم! شمام بعنوان درددل بشنوید. مگه نیست درددل کردن آدمو سبک می کنه.
پس خیلی خلاصه و سریع می گم:
اصلیّتش اینه که این کوچیکتون یه مغازۀ لوازم آرایشی بهداشتی داره و تازگی هام یه شعبۀ جدید باز کرده. (حالا معلوم شد علت غیبت های اخیر چیه!)امروز سرشبی تو مغازۀ جدید بودم که دوتا دخترخانم با مادرشون و ظاهراً برادر کوچیکترشون اومدن تو مغازه. بعد از ورانداز کردن اجناس و آوردن یکی دوتا جنس از طرف من و طبق معمول کلاس گذاشتن مشتری، خیلی اتفاقی، چشمم به شیشه های مغازه که مجاور به خیابونه افتاد (حالا با توجّه به اینکه ساعت حدود 5/8 تا 9 شبه و بیرون مغازه کاملاً تاریکه، شیشه های مغازه حُکم آینه رو پیدا کردن) و از اونجا دیدم که یکی از دخترخانوما شیشۀ کشویی یکی از ویترینهارو بازکرده و یه اُدکلن درآورده و داره اونو می ده دست برادر کوچیکه که ببره بیرون در حالیکه مادرش هم اونو زیر نظر داره و خواهر دیگه داره باصطلاح مُخ منو کار می گیره. تمام اینا که گفتم و دیدم، فقط یک نظرکوتاه بود و یک یا دو ثانیه بیشتر طول نکشید و هیچکس متوجّه من نشد، ولی تو همین یکی دو ثانیه فکر من هزار راه رفت.
اولین فکری که کردم این بود که مانع اینکار بشم. امّا فوری پشیمون شدم، وقتی سرو وضع مرتب و شیک و پیک و سانتیمانتال دخترخانوما و کلاس گذاشتنشونو دیدم. فکر کردم تاب و تحمل رنگ و رو عوض شدن و خیط شدن اونا و مادرشونو ندارم. از طرفی پیش خودم گفتم حالا اونا فکر می کنن که چقدر ماهرانه سر منو شیره مالیدن و مشغولم کردن و تونستن تیغم بزنن.
خلاصه مونده بودم سر دوراهی که چکار کنم؟ که بالاخره تونستم خودمو راضی کنم و بیخیال بشم و ندید بگیرم، که گرفتم. اونام بعد از یه خرید جزئی، و کلی تعارف، از مغازه رفتن بیرون و من موندم و کلّی خیالات آزاردهنده.
گاهی به خودم می گفتم: بی جُرأتِ بی عُرضه، نمی بایست بذاری اُدکلن رو ببره. دوباره می گفتم: نه، کار خوبی کردی، آبروداری کردی که آبروشونو نریختی. و.... هزارجور فکر دیگه. امّا یه فکری بود و هست که بیشتر آزارم میده. اونم اینه که: چرا؟؟ چرا اینا؟ با این سر و وضعی که اصلاً بهشون نمی خورد این کاره باشن؟ و به چه قیمت؟ آخه چیزی رو که بُلند کردن ارزشش شاید بیش از یه پُرس چلوکباب نباشه!! و آخرش اینکه: به چه علّت؟ علّت اصلی رو میگم، نه این علت های جُزئی.
نمی دونم؟؟!!
هنوزم نمی دونم آیا درست عمل کردم یا اشتباه؟
لعنت به من با این مغازه داریم! اگه این کشویی هارو قفل زده بودم، اونا فرصت اینکارو پیدا نمی کردن. پس مُقصّر منم! لعنت به من. فردا تمامشونو قفل و کلید می زنم. بازم نمی دونم، قفل و کلید بزنم یا نزنم؟
حالا که قضیه تموم شده، (اول بگم اهل اینا نیستم که واگذار می کنن به خدا و .... اگه خودم تونستم حقّمو می گیرم، اگه نه سر خدارو شلوغ نمی کنم) نمی دونم آیا بعدها بصورت گوشه کنایه بهشون بفهمونم که من متوجّه این کارشون شدم، یانه؟ بذارین خودم جواب بدم: نه. چون اگه اینکارو بکنم فقط جهت ارضای حس خودخواهی و غرور خودمه. پس اینکارو نمی کنم. پس چکار کنم؟
یه فکر بهتر کردم.
من فکر کردم دو سه روز دیگه، روز زن و روز تجلیل از مقام مادر و مقام زن هست. منم بعنوان هدیۀ روز زن و روزمادر، اون ادکلن بی ارزش رو به اون دوتا دخترخانم و مادرشون می بخشم. اینجوری قضیه رو حل کردم.
در نهایت:
پیشاپیش بعنوان کوچکترین فرزند مام عزیزمان ایران و همچنین
بعنوان برادر کوچک تمامی خواهران این مرزوبوم، فرا رسیدن
روز مادر و روز زن را به کلیۀ مادران و خواهران هم میهن در
تمامی نقاط جهان تبریک عرض نموده، شادکامی ، سربلندی و
سعادت ابدی آنان را خواستارم.


شب با تموم سنگینیش رو تن نحیفم آوار شده، صدای سکوت توی گوشام می پیچه، انگار داره باهام حرف می زنه.
چشمامو می بندم. یه جنگل انبوه رو می بینم با درختای درهم فشرده، که تو دل روزهم نمی ذارن نورخورشید به زمین برسه.
با چشمای بسته به صدای شب گوش می دم، انگارداره باهام حرف می زنه!
چی می گه؟!
می گه:
باید بری، راهِ تو ازجنگل تاریک شروع می شه. ازهمین جا، ازجنگل تاریکِ درد و فراق. باید بری. حالا که روبروت جنگلِ تاریکه و تو هم مجبوربه رفتنی، دیگه نباید بترسی. شب همراهِ توئه و تو تنها نیستی. فرقی نمی کنه، چشمات بازباشه یا بسته، امّا چشم دلت حتماً باید باز و روشن باشه. برو که راهِ توهمینه وجواب تموم سؤالای گفته ونگفته ت همونجاست. خودت میری ومی بینی.
آره، شب با تمام وجودش خودشو روتنم آوارکرده ومدام تو گوشم پچ پچ می کنه:
برو، راهِ تو ازجنگل تاریک میگذره. برو، وصل مُمکنه.من سکوت رو به کمکت فرستادم، فقط کافیه فکرتو متمرکزکنی وغیراون به هیچ چیزِ دیگه فکرنکنی.همونطوری که گفتم برو.
و من تو این فکر که: باید رفت؟؟!!
کجا؟
هرجا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیزچون آزارترسانم
ز سیلی زن زسیلی خور
از این تصویر بر دیوار لرزانم
در این تصویر
عُمَر با تازیانۀ پست و بی رحم خشایارشاه
زند دیوانه وار
امّا نه بر دریا
به گُردۀ من
به رگهای فسردۀمن
به زندۀ تو
به مردۀ من
بیا تا راه بسپاریم
بسوی سبزه زارانی کزآن نه کِشته نه دِروده
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده است
که چونین پاک و پاکیزه است
و ما بربیکرانِ سبزِ مخمل گونۀ دریا
می اندازیم زورق های خود را چون پُل بادام
و می گوییم که باد شُرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند
گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست
ای مانندِ من افسرده وغمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
وهرسازی که می بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راهِ بی فرجام بگذاریم.
کاملاً ناخودآگاه این شعر مرحوم اخوان ثالث به ذهنم خطور کرد .قسمتی خیلی خلاصه شده از انتهای شعر نسبتاً طولانی از مرحوم اخوان ثالث می باشد که چنانچه کم کسر یا اشتباهی در آن دیدید بر حقیر ببخشایید که فقط از ذهن کوتاه خود کمک گرفته ام.
صحرا صحرا و
کویر کویر
مجـنون
کجاوۀ
تو لیلی ام.
باز هم آن سو ایستاده ای
و
نگاهم می کنی
دست هایم را بگیر
و
با من به این سوی شعر بیا
به دنیایی دیگر
به کوچه باغ خلوت ترانه ها
و
خاطره ها
با عطر دیوارهای کاهگلی اش
شاید
یادگارهای روی دیوار را پیدا کنیم
هرچند باران سالیان همه را شسته
اما
نهالی که کاشتیم پابرجاست
با شاخه هایی پراز میوه های شیرین
و بر بلندترین شاخه اش
دو کبوتر
دو فاخته
با نوای سوزناک
آواز می خوانند
کـو کـو......
کـو کـو......؟؟
- بله، می آید تا امروز و مسائل فاجعه باری که از سر گذرانده ام. می دانید که من شش سال گُم و گور کردم خودم را. یعنی اگر راهم همیشه از این طرف بود، مسیرم را انداختم به آن طرف که کسی نتواند پیدام کند... شش سال!... یکی از بچه هام سه چهار سالش بود، اما نمی دانست من کی و چه کاره ام. یک روز، یکی از همسایه ها ازش پرسیده بود پدرت چه کاره است؟...توی آن محلّه ما مخفی زندگی می کردیم ومن همیشه روزنامه می خواندم. گفته بود: نمی دانم. بابام روزنامه فروش است... در حالی که بچّۀ باهوشی بود و بعد هم در مدرسۀ تیزهوشان قبول شد. طوری زندگی می کردیم که هیچکس نفهمد. در این مدت چه به سرمان آمد، این که با هر صدای زنگ در، چطور دلمان می ریخت پایین....
- اگر به کتاب هایم مجوّز بدهند، بله، می توانم زندگی کنم... همسرم دبیر است. کار می کند و حقوقش کمکی است برای مخارج زندگی، خودم هم مختصری بابت بازنشستگی ام می گیرم، بابت همان سالهایی که معلّم بودم...البته خیلی تقلّا کردیم، دوستانی که در ادارۀ بازنشستگی بودند کمک کردند تا این درست شد. موافقت نمی کردند. بله، به هرحال زندگی می گردد و من خوشبختانه جز نوشتن هیچ کار دیگری نمی کنم. در ضمن ، من بیست و پنج سال است ته خانه می نشینم. می دانی یعنی چه؟ می دانی بیست و پنج سال ته خانه، تنگ دل زن و بچّه نشستن یعنی چه؟ انسان خُرد می شود... هیچ جا به من کار ندادند. حتی بعد هم که ناچار شدند بازنشسته ام کنند، پای ورقۀ بازنشستگی ام نوشتند که: اگر زمانی بازنشسته ها به کار برگردند، این شخص نمی تواند برود سر کلاس... گاهی بعضی از این کلاس های غیر انتفاعی هم که می خواستند از من بروم تدریس کنم، وقتی می رفتند پُرس و جو می کردند و می فهمیدند من مشکلات و مسائلی دارم، نمی خواستند وضع خودشان را خراب کنند... به هرحال، سرمایه گذاری می کنند... نه... آن کار هم نشد و من ناچار رفتم سراغ همین کارهای فولکوریک... درآمدی هست و می توانم به کار اصلی ام، علاقه و عشقم به داستان نویسی و رُمان، برسم... وچون به هرحال از هر نظر آدم کم خرجی هستم، زندگی می گذرد. بخصوص که همسر و بچّه هام هم همین جور بار آمده اند، با خصلت های من سازگارند، اهل ولخرجی نیستند، بهانه نمی گیرند... با زندگی کنار می آییم......
مطّلع گشتیم که علی اشرف درویشیان، نویسنده و مبارز خستگی ناپذیر سالهای دور و نزدیک،در بستر بیماری بسر می برد، و این بهانه ای شد تا یادی کرده باشیم از این داستان سرای مشهورو بدانیم بر بزرگان ادب این سرزمین چه می گذرد!!بامـــید صحت و سلامتی این بزرگوار.
همه چیز رنگ دیگری است،
دیگر از گـُلهای مصنوعی گلدان
خسته شده ام!!
سينه ام
كوچۀ تاريك دردها،
خـدا را
فانوس چشمهايش كجاست؟
البته تاسف دارد و بهتر است بگویم این وضعیت آه و ناله هم دارد... .
این اداره ارجمند اخیرا موفق شد جلوی فعالیت تعدادی از نویسندگان شهرستان را بگیرد و با رابطه بازی و البته با رایزنی های فرهنگی با اداره کل استان مانع از ثبت انجمن داستان نویسان دهلران شد. این امر خطیر میسر نمی شد مگر با تلاش و پشتکار ریاست محترم اداره مبارزه با فرهنگ و ارشاد اسلامی دهلران که از هیچ کوششی در این زمینه دریغ نفرمودند. از این بابا کمال قدردانی را داریم و آرزو می کنیم خداوند متعال ایشان را به راه راست هدایت فرماید. سخن کوتاه می کنم و خواهشمندم شرح این قضیه را در لینک های ذیل بخوانید. مطمئن باشید جالب است. وبلاگ از پشت عینک های ته استکانی خواهشمندم و لازم و ضروری میدانم، در صورت امكان ،جهت حمايت از اين عزيزان و ممانعت از تكرار اين اعمال ضدفرهنگي، دیگر دوستان نیز با اعلام حمایت از انجمن نمونۀ این پست را کپی و در وبلاگ خود قرار دهند. با تشكر كوچك شما ـ غلامرضا كـوكـلا
اگرتوان ديدن داري نگاه كن :
نگاه كن
گرفتار در اين گردونۀ تكرار
نگاه كن
با چشماني از جنس نور
نگاه كن
از برابر نگاهت مي گذرند
اولي
دومي
سومي
و .....
و تونگاه مي كني
آنها را مي شنـاسي؟
آنها آشناهاي ديرين تواند!
تو گاه پسربچه اي بوده اي
زماني به هيئت بوته و پرنده
و گاه در قالب حيوان و ماهي
و گاه .......
و اكنون
نگاه مي كني
و مي گريي
و از پس همۀ گذرندگان
خود را مي بيني
و از فراز روشنايي
خدا را مي بيني
خـدا
ديگر تمام شد
تو رستگار شده اي .
حقيقت آينه اي بود دردست هاي خداوند،
يك روزافتـاد وهـزارتكّه شد. هريك ازما
تكه اي را برداشت وخيـال كرد همۀ آينه
دردست اوست.
از افسانه هاي كهن ايراني
**********
و حقيقت آينه اي بود
در دستـان خــدا
كه روزي افتـــــــــاد
و هزار تكه شد
پس
هريك ازما تكه اي را برداشت
با اين خيـــال
كه تمامي آينه دردستان اوست
پس هركس
درآن نگريست
و خود را ديد
و گمان برد
خداست.
و مردي آمده
از دوردست زمان